
اینجا اهواز(یکی از توقف گاه های امام رضا (ع) در سفر به خراسان)...
از دودمان پاک رسول خدا، مردی درراه است.
ای مردان! ای زنان! ای کسانی که عاشق بوییدن گلی محمدی هستید و پای رفتن به مدینه را نداشته اید، اینک بشارت باد بر شما! شادی کنید!
پایکوبی نیاز خویش را نظاره کنید!
اکنون، نازنین ترین، مقدس ترین، عالی ترین و زیباترین انسان عالم در راه است.
نورهای لطیف قوس و قزح، هوای خنک و نسیم دار سحرگاه، افق زیبا و نشسته بر دامان کمرنگ غبار، کوه، صحرا، جاده، گلها، درختان و... نه؛ نه دیگر هیچکدام اینها زیبا به نظر نمی آیند و توجه را به خود جلب نمی کنند.
اگر دل، جای دیگر داشته باشی و اندیشه در گروی دیداری دوست داشتنی باقی بگذاری، فقط یک زیبایی و یک شکوه و ابهت را در مقابل خویش خواهی داشت: زیبایی دیدار او!
خبر سفر امام را به پیک باد سپرده باشند، اینگونه سریع منتشر نخواهد شد!
مردمی که مشتاق زیارت سلاله ای از نسل پاکان هستند، آگاه می شوند که:
بار دیگر مردمی از خانه ی فاطمه (س) را دیدار خواهند کرد.
گرمای هوا، فوق العاده افزایش یافته است. اوج حرارت آفتاب در فصل تابستان نمودار گردیده و خبری ناراحت کننده به آگاهی مردم می رسد:
- ای مسلمانان! علی بن موسی بیمار شده است و نمی تواند شما را به حضور بپذیرند.
"ابو هاشم جعفری " که نمی تواند خود را از دیدار امام محروم نماید، پافشاری نشان داده و هر طوری هست به زیارت او خوشحال می شود.
امام رضا (ع) پس از گفتگوی کوتاهی که با او انجام می دهد، می گوید:
- طبیبی برای ما بیاور.
ابو هاشم جعفری به شتاب و عجله ای فراوان، فرمان امام را اجابت می کند.
وقتی طبیب حاضر می شود، امام گیاهی ویژه را از او می طلبد.
طبیب پاسخ می دهد:
- هیچکس جز شما را سراغ ندارم که این گیاه را بشناسد! چگونه بر خواصّ این گیاه آگاهی دارید؟!
سپس در حالیکه هنوز متعجب می باشد، ادامه می دهد:
- این گیاه در این زمان و در این سرزمین موجود نیست.
امام هشتم به او می گوید:
- پس، نیشکر تهیه کن.
طبیب پاسخ می دهد:
- یافتن نیشکر از آنچه نخست نام بردید، دشوارتر می باشد؛ زیرا که در این وقت سال نیشکر موجود نیست.
امام با اطمینانی که برای طبیب بسیار شگفت انگیز است، می گوید:
- هر دوی اینها در سرزمین شما و در همین فصل موجود است.
سپس در حالی که به ابوهاشم اشاره می کند، ادامه می دهد:
- با این مرد به محلی که نشانی می دهم بروید و آنها را تهیه کنید.
ابوهاشم همراه طبیب می شود و به جایی که امام معرفی کرده است، می رود و دارو را تهیه می کنند.
طبیب که علم و آگاهی بیمار خویش را مافوق دانش می بیند، از همراه خویش می پرسد:
- راستش را بگو که این مرد کیست؟!
ابوهاشم جعفری جواب می دهد:
- او فرزند سرور پیامبران می باشد.
طبیب با همان شگفتی اولیه می گوید:
- به نظر می آید که از علوم و اسرار پیامبران، چیزهایی می داند؟!
- آری؛ از این امور آگاهی زیادی دارد. اما پیامبر نیست.
طبیب می پرسد:
- پس باید جانشین پیامبر باشد!
ابوهاشم جعفری می گوید:
- آری؛ به خدا قسم که او یکی از جانشینان بر حق رسول خدا می باشد...