السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)

بابام میگه امام رضا (ع) مریضا رو شفا می ده دوای درد مردمو از طرف خدا می ده

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)

بابام میگه امام رضا (ع) مریضا رو شفا می ده دوای درد مردمو از طرف خدا می ده

مشخصات بلاگ
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دخترونه» ثبت شده است

هزاری هم ازدواج کنی و بچه دار شوی و بچه هایت بزرگ باشند، باز هم دخترها بابایی اند و به قول شاعر "لطف

باباهاست معمولا" به دختر بیشتر"

نرگس، هم مستثنی این قضیه نیست و هر چند در مقام مادر است اما پدرش را دوست دارد. توی حرم حضرت معصومه

(س) نشسته بودیم و زیارت می خواندیم که بابای نرگس با او تماس گرفت و گفت از شهرستان به حرم آمده و می

خواهد ببینَتَش . نرگس و امیرعلی رفتند تا بابابزرگ را ببینند و مدتی بعد نرگس آمد و گفت آماده شو به خانه برویم و

دوباره بیاییم . پدر می خواهد ما را به خانه برساند و بعد برگردد شهرستان.

تا آن روز پدر نرگس را ندیده بودم! می دانستم آدم مذهبی اند.آنقدر که معماری خانه اش طوریست که نا محرمان جدای

از هم باشند و افرادی چون آیت الله  صمدی آملی و علمای سرشناس به خانه شان رفت و آمد دارند.

راستش اولش ترسیدم که با یک فرمانده جنگ مواجه شوم! توی عکس ها مردی را دیده بودم که همه جا چفیه روی

دوشش است و هیچ جا از خودش جدا نمی کنَدَش!

بابای نرگس فوق العاده بود.هدیه ماندگار دفاع مقدس. وقتی دیدمشان باز چفیه شان دور گردنشان بود. تمام تلاشش را

می کرد نظر دخترته تغاری اش را جلب کند (مثل همه باباهای خوب)

با اینکه اولین بار بود که مرا می دید و با من هم کلام می شد. وقتی نرگس گفت که چقدر نسبت به شهدا ارادت

دارم، مرا مثل دخترش مورد خطاب قرار می داد و کلی از خاطره های دوران جنگ و دوستان شهیدش می گفت

و باز از خاطره های مشهدالرضا...

می گفتند من حرف می زنم که شما دخترم حرف بزنی! اما روایات و حرفهای مرد بزرگی که به کتاب خدا اشراف دارد شنیدنی

تر بود و درسهایش بیشتر و ثانیه به ثانیه این درس گرفتن ها ارزشمند...

فقط پرسیدند: چرا چشمتان را بسته اید! و گفتم: چون خدایم دوستم دارد و شاکرم به نداشته ام :)

بعد گفتند این را که گفتی یاد یک روایت افتادم . این را برایتان می گویم و بعد می روم.

«مسمع بن عبد الملک گفت: در منا خدمت حضرت صادق علیه السلام مشغول انگور خوردن بودیم گدائى آمد و تقاضای

کمک کرد امام دستور داد یک خوشه انگور به او بدهند. گدا گفت احتیاج به انگور ندارم اگر پول بدهید خوب است. امام

فرمود: خداوند وسعت به تو بدهد گدا رفت و دوباره برگشت و گفت همان خوشه انگور را بدهید. امام فرمود: برو. خدا

گشایش دهد به تو و چیزى به او نداد! گداى دیگرى آمد. امام علیه السّلام سه دانه انگور به او داد گدا گرفت و گفت:

الحمد لله رب العالمین، خدائى که مرا روزى بخشید. امام فرمود: بایست. دست مبارک را پر از انگور کرده به او داد.

باز گفت حمد و سپاس خدائى راست که به من روزى بخشید. باز فرمود: بایست. از غلامش پرسید چقدر پول دارى؟

عرض کرد تقریبا بیست درهم. فرمود: به این فقیر بده. گدا گفت: خدایا تو را سپاسگزارم! این نعمت از جانب تو است.

خدائى که شریکى ندارى. باز امام فرمود: بایست!  پیراهن خود را از تن بیرون آورد و فرمود: این را بپوش. گدا پوشید

و گفت: خدا را شکر می کنم که مرا پوشانید و لباس به من داد؛ خدا به شما خیر بدهد. و دعاهایی را براى حضرت

صادق کرد؛ گدا رفت. ما با خود این طور خیال کردیم که اگر آن گدا دعا براى خود حضرت نمی کرد پیوسته به او

چیزى می داد چون هر چه حمد و سپاس خدا را می نمود به او مقدارى مى‏ بخشید.»

و بعد ادامه دادند: منظورم از گفتن این روایت این بود که شاید خدا نعمتی را از روی حکمت از بنده اش دریغ کند اما

نعمت "شکرِ نعمت " را به او می دهد و آنوقت است که چیزهای بالاتری برایش در نظر گرفته... :)

نرگس می گفت بابای من آدم جدی است و با هر کسی از هر دری حرف نمی زند! حتی گاها" با بچه هایش

منم گفتم : گفتم که "کافیه خدا هواتو داشته باشه"

همین



پی نوشت : همیشه و همه جا گفته ام که به دوستانم افتخار می کنم که قلبشان آسمانی است و نگاهشان به خداست.

لک الحمد حمد الشاکرین

برای همه ی باباهای دنیا عمر پر از خیر و برکت آرزو می کنم.خدا برایمان حفظشان کند. آمین

  • کبوتر سپید
اعجاز این ضریح که همواره بی حد است
چیزی شبیه پنـــجره فولاد مشـــهد است

السلام علیکِ یا فاطمه معصومه ....



*میلاد مظهر عصمت و نجابت، حضرت فاطمه معصومه (س) و روز دختر بر تمام دختران عفیف مبارک*

  • کبوتر سپید